حدود دو هفته پيش بود كه فيلمي تماشا ميكردم. دوستم آنرا – نميدانم از كجا – ضبط كرده بود و بدين ترتيب توفيق ديدنش نسيب من هم شد.
داستان فيلم، حكايت از يك تيم نوجوان بسكتبال ميكرد. تيمي كه يكي از بازيكنان آن، اتفاقي سگي را پيدا كرد و بدو بسكتبال ياد داد. بعد به باشگاه بردش هنر آن سگ را به همه نشان داد. اما نكتۀ عجيب ماجرا اينجا رقم ميخورد كه سگ، بهتر از پسر بچه بازي ميكرد.
تا اين كه پس از يك اشتباه ثانيۀ آخر كه از نوجوان سر زد و منجر به نبردن تيم شد، مربي باتجربۀ تيم را به صحبت با او وا داشت:
چه زيبا بود آن لحظه
كه گفتاورد بدو يادش
جوان بودم كه ميديديم
شهيران و خطاهايش
و مربي، گله از هدفگرايي جوان – بر خلاف سگ – كه مانند كار شماري نگريستني از بسكتبالبازان همدورهاش بود، ميكرد:
سبد بازان بس مشهور
نميخواستند توپ ها را
بجايش بود كه ميديدند
هدف ها و طلب ها را
الا اي پسر نوپا
به دالان جواناني
چه خوب بيني تو كه اين سگ
نبيند هيچ گُل و ناني
عوض ننمايد اين حيوان
لذيذ ها با هدف هايش
نبين كه او يك حيوان است
به توپ بنگر به شيوايش
و چقدر جالب است كه سگ، فقط به شيوايي و لذت بازي با توپ مينگريست، در حاليكه آن پسر و بسكتبالبازان همدورۀ مربي، تنها گُل و ناني كه ميتوان از آن درآورد را ميديدند…
نگفتا هيچ آن لحظه
سپس پرسيد كه اي آقا
چه فرمايم در اين برزخ
گزينم فكر يا دوزخ؟
و استاد با تبسم گفت:
در اينجاست پي برَد آدم
به آن شعر كهن سالا
كه دانا كرد مرا علمم
كه من نادان نادانم
***
همينست واقع دنيا
و فرق آدم و حيوان
كه آنها زود ميخوابند
ولي بي ترس از اين خواب
هميشه شاد و خوشحالند
و اين انسان نادان است
كه سگ دو ميزند تا خواب
نبيند رنگ چشمانش
دريغا كه همين سگ دو
خودش دارويي از خواب است
اينست كه ما زندگي را فداي از دست ندادن آن ميكنيم. زندگياي كه ورزش، تنها نماد آن است.
بابك؛ جمعه 1387/07/05
با تنها يك كليك، تازهترين نوشتارهاي من را هر كجا خواستيد، ببينيد!


